• وبلاگ : پروانه ها
  • يادداشت : فقط براي تنهايي...
  • نظرات : 4 خصوصي ، 9 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + فروغ 

    سلام .شايا اومدم اينجا كه برات بنويسم

    + دنيا 

    وقتي كه ميگن مي خوايم بريم...

    وقتي ميگن خواستنمون اشتباه بود

    دلم ميگيره...به اندازه روزاي ابري

    روزايي كه اسمون دلش داره ميتركه

    ولي حتي نمي تونه يه قطره اشك بريزه

    كاش مي شد گفت اشتباه نيست

    فقط رفتنه...نمونده....نشد كه بمونيم...يا نزاشتن كه با هم بمونيم

    اشتباه نه....

    چه خاطرارتي كه در بدر ميشه

    چه لحظه هايي كه فراموش ميشه

    چه خواستن هايي كه تو دل ادم بايد خفه بشه

    نزاريم تو ياد هم فراموش بشيم

    نزاريم تكرار اسمون ...تكرار نا خوشايندي باشه

    اگه جدايي باشه....بزار با سوز باشه...نه كينه ونفرت

    + دنيا 

    مي شه منتظرت بود

    ميشه با تو به استقبال سپيده رفت

    ميشه با تو از جاده شب گذشت

    اگه انتظار براي تو باشه

    چقدر انتظار قشنگه

    + دنيا 

    از تو بد جنس تر .....كيه؟؟

    خوشم مياد....

    ميدوني ميام تو رو بخونم

    قلبتو بخونم

    مهر بونيتو بخونم

    مهر بونيات كه مثل......ميمونه

    حالا ديگه فردا نيست

    حالا ديگه فاصله معنا نداره

    من هر روز كه مياد اونو دوست دارم

    برام روز خوب خداست

    براي تو...چه روزي روز خوب خداست؟؟

    روزامو دوست دارم....

    + دنيا 

    به من بگو ميشه دوست خوبي بود؟؟

    به من بگو ميشه كنارت بود؟؟

    به من بگو ميشه از تو اجازه گرفت؟؟

    به من بگو براي موندن چي بايد قر بوني كرد؟؟

    + دنيا 

    از خودت ياد گر فتم بگم...هميشه سلام.امروز يكشنبه است يكي از روزهاي خوب خدا.....

    ديدي منم اومدم....ميشه تو جايي باشي من نباشم.

    من خوندمشون....يه عالمه ذوق كردم ...قد يه دنيا...كافيه؟؟

    منتظرتم...ميام ميخونمشون...مثل تو كه ميري مي خوني!!!

    تو رو خدا نگو كه حالت بده .من قبلا اينجا رو خوندم ولي نميخواستم چيزي بنويسم . ولي .ولي حس كردم شايد فكر كني من نيومدم پيشت

    من هستم تا خدا هست

    من هستم تا دنيا هست

    من هستم تا مهر هست

    + .. 
    از خودت بي رحمتر اگه سراغ داشتي ادرسشو بهم بده.......

    نگاهم مي کني

    و من در اين شبهاي باران خورده ، مدهوشت ،

    چون طفلي بي اختيار ، دست و پا مي زنم ؛

    رها کن مرا ،

    در اندوه نسيان به باور نشسته خويش ،

    تنها رهايم کن ،

    که من از معصيت لبهاي ملتهبم در اين شب باران خورده مسموم ، سخت بيمناکم .