برگهاي زرد و نارنجي را کنار مي زنم و خوب نگاه مي کنم، غروب، مثل هميشه... و چقدر قشنگ است. دلتنگي هايم را هم ميسپارم دست افق، بلکه با خودش همه چيز را ببرد و شايد کسي در من طلوع کند مثل فردا!کاش اين بغض لعنتي يک روز رهايم کند. سرم را که بر مي گردانم دريايي پر از اشک موج مي زند و باز تکرار پيچيده ي تنهاي کلماتم که هر روز غروب مي کنند و در راه رسيدن به سپيده اي نزديک گم شده اند.دنبال کسي مي گردم ...کسي که جواب چراهايم را بدهد و خورشيد غمگين تر از هميشه بدون هيچ حرفي در برابر چشمانم به انتها مي رود...