کلي ذوق مي کنم که تو واسم يه چيزاي نوشتي...
هميشه سلام
تقديم به عشق خودم....
تو رو از بين صد ها گل جدا كردم
تو سينه جشن عشقت رو به پا كردم
براي نقطه ي پايا نِ تنهايي
تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم
عشق من عشق من عشق من عشق من
كمي صبر كنيد تا لود بشه
ميگم كاش ميتونستم
قطره قطره اشكاتو پاك كنم
و جاش خوشبختي رو برات ارمغان بيارم
ولي حالا كه نميتونم
پس ميشم برات . بهترين همدم
سخن كز دل برايد
لاجرن بر دل نشيند
من ميدونم كه اومده و خونده ..........اونم ميدوستتتتتتتتتتتت
خيلي خيلي
هر چند كه نميتونه . پا به پات بياد و برات يار باشه
ولي ميتونه كه دوست خوبي برات باشه
ميتونه بهترين همدم باشه برات
ميتونه تا ابد در كنارت باشه
ميتونه وقتي دلت از همه كس و همه جا گرفت .
بياد پيشت و برات قصه زندگي بگه....
برگهاي زرد و نارنجي را کنار مي زنم و خوب نگاه مي کنم، غروب، مثل هميشه... و چقدر قشنگ است. دلتنگي هايم را هم ميسپارم دست افق، بلکه با خودش همه چيز را ببرد و شايد کسي در من طلوع کند مثل فردا!کاش اين بغض لعنتي يک روز رهايم کند. سرم را که بر مي گردانم دريايي پر از اشک موج مي زند و باز تکرار پيچيده ي تنهاي کلماتم که هر روز غروب مي کنند و در راه رسيدن به سپيده اي نزديک گم شده اند.دنبال کسي مي گردم ...کسي که جواب چراهايم را بدهد و خورشيد غمگين تر از هميشه بدون هيچ حرفي در برابر چشمانم به انتها مي رود...
من چگونه تو را خواندم...؟
اما ندانستم که براي پيمودن چشمهايت و
و صداي گرم نفسهايت
سالهاي سال بايد در راه باشم و هر چه بيشتر بدوم راه طولاني و طولاني تر خواهد شد...
نازنينم حالم را جويا باش.
گر دانستي اشکي همچو شبنمي سر خورده بر لب برگ از دوري دستانت چکيد
نسيمي بر مشامم بفرست که عطر تو را با خود داشته باشد...