شنيدم دکتر شريعتي يک جايي گفته " عشق وجود ندارد، منتظرش نباشيد، دنبالش نگرديد، بايد ساخته شود، بايد بسازيدش..."
يک جايي از يک هنرمند خواندم " اينکه کسي را عاشق کني و بعد آن عشق را کنار بگذاري، حکم قتل دارد."
احساس ميکنم " ديگه نميتوانم بدون عشق زندگي کنم"
... تصميم خودم را گرفتم... ميخواهم عشق را بسازم... ميخواهم عاشقت بشوم... اما نميخواهم هيچوقت به تو بگويم دوستت دارم...
به اين عشق نياز دارم نازنينم... به کسي که با نگاهش قلبم را به تندتر تپيدن وادار کند... به کسي که با صداش نفسم را در سينه حبس کند... به کسي که تو لحظات خلوتم هر حرکت و حرفش را مزه مزه کنم... به کسي که به يادش شعرهاي عاشقانه را بهتر درک کنم...
شايد يک روزي ، خيلي بعد از حالا... يک جايي، خيلي دورتر از اينجا... دستت را در دست بگيرم، آرام و زيرلب زمزمه کنم " متشکرم" ... به همين سادگي ...
شايد آن روز از من بپرسي چرا هيچوقت اجازه ندادم بداني چقدر دلتنگتم... شايد بگويم چون نميخواستم تو را اسير عشق خودم کنم... شايد بگويم چون آنقدر ضعيف بودم که ميترسيدم ترکم کني و بشکنم ... شايد هم راستش را بگويم ... بگويم چون نميتوانستم قول بدهم براي هميشه کنارت ميمانم...
شايد آن روز از من بپرسي چرا تو را انتخاب کردم... شايد بخواهي بداني چرا عاشق تو شدم... شايد بهت بگويم چون آنقدر از من دور بودي که مطمئن بودم رازم فاش نخواهد شد... شايد بگويم چون رسيدن به تو عين لمس ستارهها، آرزوي محالي بود که هميشه از شيرينياش لذت ميبردم...
ميداني از چي ميترسم؟... از اينکه آن روز، وقتي دستت را در دست گرفتم و آرام و زير لب، زمزمه ميکنم " متشکرم" ، اشک تو چشمهايت جمع شود ،آرام و زير لب زمزمه کني "من هم همينطور" ... فکر ميکني آنوقت بتوانم حسرت روزهاي شيريني را که ميتوانستيم داشته باشيم اما به سادگي از دست داديم، تحمل کنم؟
شايد بايد هيچوقت دستت را نگيرم... شايد بايد هيچوقت نگويم متشکرم... خوش به حالت پرنده